معين الدين نطنزى

169

منتخب التواريخ معينى ( فارسى )

بدخشان شد و از آنجا نيز بىتوقف بگذشت . امير تيمور معاودت كرده با امير خضر يساورى ملحق شد و امير حسين را به مسند امارت نشاندند . و كيقباد برادر كيخسرو را كه مادّهء فتنه و مايهء آشوب بود ، به ياساق رسانيدند . در اثناى اين حال تغلق سلدوزى كه سردار يك قبيله بود ، با امير حسين ياغى شد و با امير بايزيد جلاير كه حاكم خجند بود ، زبان يكى كردند . و هم در اين ولا امير حاجى برلاس از خراسان به ماوراء النهر مراجعت [ كرد ] و لشكركش را بيرون آورده از سمرقند گذشت و با امير بايزيد جلاير ملحق شد و به اتّفاق عزيمت قصد امير حسين كردند . امير حسين و امير صاحب‌قران لشكرها جمع كرده به مقابلهء ايشان روان شدند . پيش از وصول لشكرهاى كش كه مصاحب امير صاحب‌قران بود ، بىرخصت جدا شده با امير حاجى برلاس پيوستند . امير حسين چون بر امير تيمور صاحب‌قران بدگمان شد و تغير مزاج خود را ظاهر كرد چنانك بودند امير صاحب‌قران پيش از او محل دغدغه و تفرقه شد . بنابرآن بىاختيار روى به ملازمت امير حاجى برلاس نهاد . امير حاجى برلاس و امير بايزيد وجود وصول او را غنيمت دانستند و مقدّمهء لشكر خود را نامزد وى كردند . رسيدن ايشان همان بود و شكستن لشكر امير حسين همان ، امير حاجى برلاس بار ديگر بر تومانهء موروثى و الوس قديمى استيلا يافت . و امير بايزيد بر ممالك جند همچو خود امراى بزرگ مستولى شد . چون فرّ دولت ازلى و اثر سعادت لم يزلى از ناصيهء مبارك امير تيمور اظهر من الشمس و انور من القمر ظاهر و باهر بود ، حسد كه لازمهء افعال انسانى است امير خضر را بر آن داشت كه تغيير تقدير آسمانى كند و فجأة بىهيچ بهانه امير تيمور را ناچيز گرداند . ناگاه امير تيمور از خبث باطن او آگاه شد و از آثار غدر او چيزى دريافت . فىالحال به بهانهء رعاف از جرگهء امرا آستين بر بينى نهاده بيرون دويد و همچو باد پيش اسب خود رسيده سوار شد . و از غايت تعجيل بند تركش در حين تاختن مىبست و چون برق از آن محل فتنه و آشوب بيرون جست . قضا را در اين ايام امير قراقورون جرچرى و امير حاجى برلاس لشكرها جمع كرده به قصد امير حسين رفتند و اميران مغول نيز موجه شده بودند . امير حسين از كردهء خود پشيمان شد و از امير حاجى برلاس درخواست كرد كه به امير تيمور